ارسال شبهه و سوال سریع
بروزرسانی: ۱۳۹۹/۱/۸ زندگینامه کتاب.رساله مقاله.شعر تصاویر دروس سخنرانی پرسش‌ها اخبار تماس
دسته‌بندی مقالات جدیدترین مقالات مقالات تصادفی مقالات پربازدید

مقالات تصادفی

مقالات پربازدید

همنشین حضرت داوود

همنشين پيامبران

عن الامام الصادق سلام الله عليه حيث يروى عنه انه قال: ان داوود النبي عليه السلام قال: يارب أخبرني بقريني في الجنة، ونظيري في منازلي.

فأوحى الله تبارك وتعالى اليه: ان ذلك ( متى) أبا يونس، فأستأذن الله في زيارته فأذن له، فخرج هو وسليمان ابنه عليه السلام حتى أتيا موضعه فاذا هو بيت من سعف، فقيل لهما هو في السوق،فسألا عنه فقيل لهما اطلباه في الحطابين،فسألا عنه فقال لهما جماعة من الناس:تنتظره الآن يجيء فجلسا ينتظرانه اذأقبل وعلى رأسه وقر من حطب،فقام اليه الناس،فألقى الحطب فحمد الله وقال:من يشتري طيبا بطيب فساومه واحد وزاده آخر حتى باعه من بعضهم فسلما عليه فقال: انطلقا بنا الى المنزل واشترى طعاما بما كان معه ثم طبخه وعجنه في نقير له ثم أجج نارا وأوقدها ثم جعل العجين في تلك النار وجلس معهما يتحدث.

ثم قال: وقد نضجت خبزته فوضعها في النقير فلفها وذر عليها ملحا ووضع الى جنبه مطهرة ماىء ماء وجلس على ركبتيه فأخذ لقمة فلما رفعها الى فيه قال: بسم الله فلما أزدردها قال :الحمدلله ثم فعل ذلك بأخرى وأخرى
ثم أخذ الماء فشرب منه فذكر اسم الله فلما وضعه قال: الحمدلله يارب من ذا الذي أنعمت عليه وأوليته مثل مااوليتني قد صححت بصري وسمعي وبدني وقويتني حتى ذهبت الى شجر لم أغرسه ولم أهتم لحفظه وجعلته لي رزقا وسقت لي من اشتراه مني فاشتريت بثمنه طعاما لم أزرعه وسخرت لي النار فأنضجته وجعلتني آكله بشهوة اقوى بها على طاعتك فلك الحمد
فقال داوود لسليمان: يابني قم فانصرف بنا فاني لم أرى عبدا قط أشكر لله من هذا صلى الله عليه وعليهما ( تنبيه الخواطر1/19)

--------------------------

همنشین حضرت داوود

حضرت داوود علیه السلام عرض کرد: پروردگارا! همنشین مرا در بهشت به من معرفی کن و نشان بده.
خداوند فرمود: متی (پدر حضرت یونس) همنشین تو در بهشت است. داوود اجازه خواست به دیدار متی برود، خداوند به او اجازه داد. او با فرزندش سلیمان به محل زندگی متی آمدند. خانه ای را دیدند که از برگ خرما ساخته شده بود.
پرسیدند: متی کجا است؟ گفتند: در بازار است.
هر دو به بازار آمدند و از محل او پرسیدند.
در جواب گفتند: او در بازار هیزم فروشان است. به سراغ او رفتند.
عده ای گفتند: ما هم منتظر او هستیم.
داوود و سلیمان به انتظار دیدار او نشستند و او در حالی که پشته ای از هیزم بر سر داشت آمد.
مردم به احترام او برخاستند و پشته را از سر او بر زمین نهادند.
متی پس از حمد خدا هیزم را در معرض فروش گذاشت و گفت:
چه کسی جنس حلالی را با پول حلال می خرد؟
یکی از حاضران هیزم را خرید. داوود و سلیمان به او سلام کردند. متی آن ها را به منزل خود دعوت کرد و با پول هیزم مقداری گندم خرید و به منزل آورد، سپس آن را با آسیاب آرد کرد و خمیر نمود، آن گاه آتش افروخت و مشغول پختن نان شد.
در آن حال با داوود و سلیمان به گفت و گو پرداخت تا نان پخته شد. مقداری نان در ظرف چوبی گذاشت و کمی نمک بر آن پاشید و ظرفی پر از آب هم در کنارش نهاد و دو زانو نشست و همگی مشغول خوردن آن شدند.
متی لقمه ای برداشت، وقتی خواست آن را در دهان بگذارد گفت: بسم الله و هنگامی که خواست ببلعد گفت: الحمدالله و این عمل را در لقمه های بعدی نیز تکرار کرد، آن گاه با نام خدا کمی آب میل کرد و هنگامی که خواست آب را بر زمین بگذارد، خدا را ستود و گفت: الهی! چه کسی را مانند من نعمت بخشیدی و درباره اش احسان نمودی؟ چشم بینا، گوش شنوا و تن سالم به من عنایت کردی و نیرو دادی تا توانستم نزد درختی که آن را نه کاشته ام و نه در حفظ آن کوشش نموده ام بروم و آن را وسیلة روزی من قرار دادی و کسی را فرستادی که آن را از من خرید و با پول آن، گندمی خریدم که آن را نکاشته بودم و آتش را مسخرم ساختی تا با آن نان بپزم و با میل و رغبت آن را بخورم تا در عبادت و اطاعت تو نیرومند باشم، خدایا! تو را سپاسگزارم.
پس از آن، متی گریست. در این موقع داوود به فرزندش سلیمان فرمود: فرزندم! بلند شو برویم، من هرگز بنده ای مانند این شخص ندیده بودم که نسبت به پروردگار سپاسگزارتر و حق شناس تر باشد.
همنشين حضرت موسى
روزي حضرت موسي (علی نبیّنا و آله و علیه السلام) در ضمن مناجات به خداوند عرضه داشت: «مي خواهم همنشينم را در بهشت ببينم».
جبرئيل بر او نازل شد و گفت: «اي موسي، قصابي که در فلان محل ساکن است، همنشين توست».
حضرت موسي نزد قصاب رفت و اعمال او را زير نظر گرفت. شب که شد قصاب جوان مقداري گوشت برداشت و به سوي منزل روان گرديد. موسي از پي او روان شد. چون به در منزل رسيدند، موسي جلو رفت و پرسيد: «اي جوان مهمان نمي‌خواهي؟»
گفت: بفرماييد!
حضرت موسي (علیه السلام) وقتي به درون خانه رفت، ديد جوان با آن گوشت تازه غذايي تهيه کرد، آن گاه زنبيلي را که به سقف آويخته بود، پايين آورد و پيرزني کهنسال را از درون آن بيرون آورد. ابتدا او را شست و شو داد و آنگاه با دست خويش غذا را به او خورانيد. هنگامي که خواست زنبيل را به جاي آن
بياويزد، زبان پيرزن به کلماتي نامفهوم حرکت کرد و هر دو خنديدند.
سپس جوان قصاب براي حضرت موسي (علیه السلام) غذا آورد و با هم غذا را خوردند.
چون موسي از ماجراي جوان پرسيد، پاسخ داد: «اين پيرزن مادر من است.
چون درآمدم بالا نيست و نمي توانم براي او کنيزي استخدام نمايم، خدمتش را مي نمايم».
موسي پرسيد: «آن کلماتي که مادرت بر زبان جاري کرد،و خنديديد چه بود؟»
گفت :«هرگاه او را شست و شو مي دهم و غذا به او مي خورانم، دعايم ميکند و مي گويد: “خدا تو را ببخشايد و تو را در بهشت هم درجه و همنشين حضرت موسي گرداند!”
حضرت موسي (علیه السلام) فرمود:اي جوان، من موسي هستم. اينک به تو بشارت مي دهم که خداوند دعاي مادرت را درباره تو مستجاب گردانيده است. جبرئيل به من خبر داد که تو در بهشت همنشين و هم درجه ي من خواهي بود.

ارسال سوال